ایستگاه... واژه های تو از پل گذشته اند ومن با سوت مدام حرف هایت به تقویم می اندیشم: سه شنبه و چهارشنبه ای که در بی خیالی زنگ زدند و هوای مجاز خسته ی این ریل که مرا در خیال خنیاگری دور قیه می کشد..... گریه هایم آرام گرفته اند در بی مهری چهار شنبه ای که مهربان آمدی امروز اندوگین لحظه های وامانده ام هستم در فاصله ی میان چهارشنبه و پل که انتظار ایستگاه مرا خندید... راستی عروسکی که از ریل خارج شد دیگر تمام واژه های تورا از پل خواهد گذراند....
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:25 توسط مارال عابدی
|

براي پدرشاعرم "مجيد عابدي" كه دو سال پيش از تولد من خواب ديده بود خدا به او دختر شاعري داده است.... يك خواب كه شاعر راه مي رفت ! خواب ديده ام پشت رودخانه هاي جهان آرامشي است و من در غوغايي آرام به موج نشسته ام و خنده هايم درآغوش چشمانت آرام گرفته اند... خواب ديده ام كه تاريك راه مي روم! و هيچ ابري گلوي خسته ام را گريه نمي كند... مي دانم دلگير مي شوی
خواب ديده ام كه در خواب آسمان به خواب رفته ايم! - تو را باغي از ستاره به رويايي كال برده است و من مرده ام تا تو سوگوار ستاره اي باشي كه پشت رودخانه هاي جهان به خواب رفته است...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 توسط مارال عابدی
|

مي دانم كه مي خواهم چيز سختي بگويم ولي نمي دانم چرا اينهمه درمانده ام كه به سادگي از بيان حتي يك جمله آن چيز سخت هم عاجزم!... اصلا بگذاريد راحتتان كنم، يك معلم خيلي خيلي خيلي عزيز دارم به نام خانم "مرضيه هاشمي زاده".... اين همه پرت و پلا كه دارم مي گويم همه اش براي اين است كه بگويم، خانوم معلم: خيلي خيلي خيلي برام عزيزي..... حالا اگر خواستيد، اين شعر را كه خودم را توي آن قايم كرده ام تا با يك قايم موشك بازي خودم را به دامان مهرباني هايش پرتاب كنم، بخوانيد.... . ترانه اي براي ماه از محاق كه بر مي آيي لبخندت شعرهايم را به ناقوس مي كشاند آه، ترانه ي روشن واژه هايم را در كدام بركه مي شويي؟... امشب در اساطير واژگون حرفهايت به كنكاش ايستاده ام و غرور تمام شعر هاي من در جستجوي تو ديوانه به مهتاب دويده اند.... از محاق كه بر مي آيي.......
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 21:22 توسط مارال عابدی
|

غرور خنده هايم در شعبده بغض هايم تسخير مي شوند ! صخره هايي مست ذوق مچاله ام را مي رقصند، ومن هنوز نا معادله هاي لا ينحل غم هايم را مي گريم... كلاغ هاي مغشوش خيال تابوت يخ زده نا گفته هايم را پر مي كشند به سوگواري شعله و دود.... رياضيات محبوس عنكبوت كابوس هايم را آه مي كشد، ماتريس آرزو هايم درايه به درايه صفر مي شوند ومن، در هندسه ي واژه هايم حسابي خاموش مي شوم!!!....
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 16:15 توسط مارال عابدی
|
